ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادم


روزها گر رفت ،گو رو ،باک نیست!

این کجا و آن کجا ؟

یکی از اتفاقات جالب زندگیم اینه که خواهرزادم در سن دو سالگی با موبایلم می خواد از خودش عکس سلفی بگیره اون وقت من در سن دو سالگی به باقلا می گفتم تخمه!

   + پارسا آزاد - ٦:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۳۱

قانون پایستگی

 

داخل مغازه وزنش رو که نگاه کردم 145 گرم بود اما وقتی خونه رسیدم 90 گرم شد! چه طور ممکنه ؟؟!!! مگه میشه ؟!!!

 شاید قانون پایستگی ماده لغو شده یا در بین راه ماده تبدیل به انرژی شده!

شاید هم اصلا این قانون تو ایران جواب نمی ده 

به قول یکی دو دو تا 5 تا، کی به کیه ؟

- آقا

-بله با من بودین 

- بله 

- جانم 

- تو خودتو اصلاح کن جامعه اصلاح میشه 

- چشم

 

پاپستی: به مدت 15 روز به جزیره خارک می روم .

   + پارسا آزاد - ۸:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۱٤

آسمان

   + پارسا آزاد - ۳:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۱۱

سور دادن پارسا

 

اون موقع که آزمون شرکت قبول شده بودم تصمیم گرفتم تنی چند از دوستان رو دعوت کنم به صرف شام تا اونا هم در شادی خودم سهیم کرده باشم بالاخره هماهنگ کردیم یه رستوران به انتخاب خودشون بریم و تقریبا یه 10 نفری از بر و بچ دانشگاه اومده بودن ، بچه ها گفتن یه سفره خونه سنتی تو خیابون ولی عصر هست سفره خونه خوبیه و کیفیت غذاش هم بالاس، من هم قبول کردم که دگر به هرچه تو گویی مخالفت نکنم

بالاخره شب موعود فرا رسید  

بعد از نشستن سر میز در واقع میز که نه از این تریپا که سر قالی می شینن غذا می خورن ، دوتا از بچه ها دیزی خواستن و بقیه پیتزا سفارش دادن بعد از اینکه غداها رو اوردن و مشغول خوردن شدیم قاشق اول نه، قاشق دوم نه ، قاشق سوم این دوستم همچین که قاشق رو بالا اورد دید به به به ! یک عدد بچه سوسک نازنازی و زیبا مهمون ناخونده ی ظرف غذاشه یعنی حالش داشت بهم می خورد  و یه ضدحال اساسی خورد 

رفتیم اعتراض کردیم و براش غذای دیگه ای اوردن حالا اون یکی دوستم هم که دیزی درخواست داده بود نمی خواست ظرفشو پس بده ولی تو رودربایستی افتاد و غذاشو عوض کرد ...

خوب شد که رستوران رو به انتخاب خودشون گذاشتم وگرنه کاسه کوزه ها سر من خالی می شد...

   + پارسا آزاد - ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٩

هرم متفارق الاضلاع

سال آخر دانشگاه یکی از همکلاسیا تماس گرفت و گفت : یه مقدار پول داری قرض بم بدی 

بش گفتم : برا چی می خوای ؟‌

گفت:‌ یه مشکلی پیدا کردم پول لازم شدم ...

تو ذهنم گفتم :‌په تو این همه فک و فامیل و رفیق فابریک داری باید بیای به من رو بزنی‌ که سالی یه بارم احوالمو نمی پرسی ...

ولی به هر حال گفتم : یه سه چار سالی هست که می شناسمش نمیاد هپولیش کنه یه لیوان آب هم روش بخوره 

خلاصه براش واریز کردم  ، فرداش که دانشگاه رفتم یکی از دوستام گفت : اگه فلانی بت زنگ زد و درخواست پول کرد بش ندی یه وقت !

گفتم : په چرا ؟ 

گفت :‌رفته درگیر این شرکتای هرمی شده تعجب

گفتم :‌ای بابا من که پوله رو دادم رفت ، هیچی دیگه باید فاتحشو بخونم.

هر چی بش زنگ زدم جواب نمی داد تا اینکه بالاخره زنگ زدو گفت تا آخر هفته برات واریز می کنم .

الان از این قضیه نمی دونم نتیجه بگیرم پول به کسی قرض بدم یا نه ؟

   + پارسا آزاد - ٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٦

SOMETIMES

 

Sometimes I must sleep more so that the time may passes faster

  Sometimes I must smile more so that the problems may be solved 

Sometimes I must walk more so that something may be forgotten

...  Sometimes I must just think more

 ...   sometimes I must 

 ... sometimes

 

 

پاپستی : هوس ماست کردم برم یکم ماست بخورم!!!

دوستان خوب ایشالله سر فرصت به وبلاگ زیبایتان خواهم آمد

   + پارسا آزاد - ۳:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٢